تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
2008/9/7
من به آغوش تو  روزی ایمان بسته بودم
چاره من بودی تو! از غم شکسته بودم
امروز بی تفاوت کنار من نشستی
مثل عابر ز یارت ؛از ما شدن گذشتی
بگو چه کنم دیگه با این منه کافر
چه جوری شب بشه روز؛روز شب بشه آخر

یه بار با غریبه یه بار با آشنایی
معلوم نمیشه دیگه ای یار من کجایی

پرنده مهاجر تصویر قصد من بود
رفتن به کوچ یخ ها تصمیم سرد من بود
تو مثه همیشه ... پیروز و سربلندی
یه وقتا رو کوهو گاهی سرو جنگلایی
معلوم نمیشه دیگه ای یار من کجایی

من ،پیش تو گرد و خاکم
تو پاکی و شفاف
من به جایی نرسیده
تو خونه ت قله ی قاف
با خودم از تو می گم ,کلام شاعرایی
معلوم نمیشه دیگه ای یار من کجایی

بیت بیت هر غزل رو به یاد تو نوشتم
شعری نبود قابل،از شاعری گذشتم
لای دیوان حافظ ؛ میون شعر فروغ
تو قصه های مشهور؛مثنوی های دروغ
تو ویسی و شیرین ، لیلی و عذرایی
معلوم نمیشه دیگه ای یار من کجایی

 گل بودی کاش تا یک روز از شاخه می چیدمت
ستاره بودی اگه دیگه نمی دیدمت
شب و سیاهی نور
قدم های تو از دور
از پشت سایه هایی
معلوم نمیشه دیگه ای یار من کجایی

تو نمی آی می دونم ؛ نمی خوام که بمونم
اون حس ناگفتنی رو  برات نمی خونم
فکر می کنم که هستی اما دیگه عشق نیست
راحت تره این طور،باور باورایی
معلوم نمیشه دیگه ای یار من کجایی

تو از مسیر صاف بهشت ؛ به آتیش انداخیتم
توی جهنم گناه و عشق با هم دیگه ساختیم
شیطون تو بودی من ، یه آدم دیوونه
امروز عابدی و طاعات تو قبوله،
 عزیزم تو دیگه عین فرشته هایی
 معلوم نمیشه دیگه ای یار من کجایی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:30  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10