تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
شنبه دوازدهم مرداد 1387
فرداست که می فهمم خیلی چیز ها را جا گذاشته ام! با خودم نبرده ام
کتابهایم ، کفشهایم ، عکسهایم ، روزشمار و تقویمم
خوشبخت بودم و مفهوم آنرا جای دیگری جستجو می کردم
تو ، زندگی ام  را، آنچه که می شناختم ، آنکه مرا می شناخت

ما آدمها واسه این بازی خودمون قانون و قاعده هایی درست کردیم اگه درست اجراشون نکنیم، نه تنها خلاف می کنیم که از مرحله بازی پاک پرت می شیم ، عقب می افتیم! و شاید دور بعدی واسه دوباره بازی کردن وجود نداشته باشه که بخوان رامون بدن یا نه!

کم کم دارم می ترسم! گریه هایی که بروزشون ندی ، بیشتر داغونت می کنن و من بغضم پر از آه های سر نداده است .
همه دارن به من هشدار می دن!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:39  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10