می خواستی آسمان سرخ باشد! تو ندیده بودی غروب را
می خواستی کسی قَدر تو را بداند، آنگاه که از شعف اقاقیا ها می گفتی و دلت چون شب پره ای در اتاقی تاریک ،برای پیوستن به چراغ لک می زد...
می خواستی عاشق، داشته باشی!
و تو ندیده بودی من را
تو ندیدی و نخواهی دید ! که چگونه اقاقیقا ها را از کوچه باغ ها کندند
تو ندیدی و نخواهی دید !که چگونه شب پرّه ی پریشانت ،قربانی اضواء کاذب شد ،و چگونه مشام او به حشره کش های نیمه موثر هرزکش معتاد شد

