می شود از یاد برد خاطرات دیروز
می توان پنهان کرد شوق سینه سوز را
و دل شیشه ای من را در قفس یک سینه تا همیشه حبس کرد
بی ضربان ، بی تپش ، بی تفاوت با تو
تو که آفتاب نگاهت همه جا می تابد
جز به شبهای هواخواهی من
تو که از من دوری
دورتر از روح به تن
تن یک مرده که خاک از دفنش، اکراه می دارد
و هنوز می ماند تا که در غسالخانه ی چشمهایت
برایش اشکی آرد

