تو خودت می دانی ،هیجانی که پشت تغییر سروده هایم پنهان نیست،چشمهای این شاپرک رابه روی ابعاد درخشیدن نور زرد ساطع از شرم مدامت بسته است
دست هایم خالی است،گرچه من به جان دادن هر خاطره در نبض زمان و به پایان شکوه رسوایی ،ایمان دارم
جلوه ی دوست داشتن، ترسم از بودن با تو را می ریزد؛این برای من زیاد است!!!کم نیست

