و این دیو غمهاست که در قصر یخی جلوه های غربت را در نگاهم تبه می کند
و حصاری ست که میان من و آنکه روزگاری فقط از جهان او را می خواستم عرض اندام می کند
تقصیر چشمهای تو نیست از من است که دیگر آن گیرایی های ناروا را ندارند
بیرون از این کاخ سرد،هر روز از دوست داشتنت می کاهد
و اینست که دیگر از من نخواهی شنید دوستت دارم را
و فراری برای هیچ از دنیا خواستن مرا به زانو درمی آورد

