شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد
شب سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
سازها بشکست و درد شاعرانه از حد گذشت
سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد تا بله گفتم بلا شد
گریه کردم ناله کردم
حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه بر سر زدم
آب از آبی نجنبید خفته در خوابم نجنید
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
وای از دنیا که یارم از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد
شب سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ماه را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارند عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
بازا تا کاروان رفته باز آید
بازا تا دلبران ناز ناز آید
بازا تا مطرب و آهنگ و ساز آید
تا گل افشانان نگار دلنواز آید
بازا تا بر در حافظ سر اندازیم
گل به افشانیم و می در ساغز اندازیم

