برایم ،چراغی هستی که قرمز خواهد ماند
و زمان را در یک ایست مطلق دریغ خواهدم کرد
جز آن هم چیزی اگر بخواهم ، قابلش نیستم...
اجازه ی در کنارت کشیدن و بغض غریبانه را شکستن،هست؟
نمی گذاری لب از لب بردارم و پرنیان دست هایت را بگیرم
و نبضی که در سرم می زند را
با تندی تپش های هراس زده ات
از عاقبت آن ویناس،هماهنگ کنم
شاید این بدجنسی مذبوحانه ی پنهان ،که از تو در نظرم،زار می زند
مهربانی امیدوار کننده ی آشکاری باشد در نگاه کسی که دلربا می بیندت
جز من اما چه کسی نمازش به درگاه توست؟
که می داند مناجاتش برآورده نخواهد شد!!!
و روی خوش از تو نخواهد دید
از آن زمان که از یاد بردی
ندیدن و عاشق شدن را...

