تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
2009/12/22
می ترسم اگر پای در دایره ی رابطه ی عشقی با کسی بگذارم. ساده ست اما دل بستن و بازی دادن و  نرد عشق باختن

و بعد اگر از گذشته هایم سوال کند؛ بگویم؟ بگویم که :

کسی بود که سرانگشتان کوچکم را می گرفت و برایم سونات می نوشت و با من  قطعه ای را زد که مسرت آن هنگام نیایش و سجده دستهایم را بجای او که در کعبه زندگی می کند در نیاز به سوی او بلند کرد.
نامش تارهای دلم را به رعشه در می آورد
کسی که همیشه دوستش دارم
صفحه های دل من را از تصنیف های غم آلوده سخت پر کرده، چه بگویم
گفتی دور عشقم را  رو کنم
آهنگی را که همیشه گوش می کنم
کسیکه را که همیشه دوست دارم

فرق  میان من و تو اما  اینست که تو برای عشق های خیالی  بر طبل می زنی و من از خیال عشقی که تو  در آن هستی

باز روی تو دیدن، به تپش می اندازد دل من را ،گویی انگار همه ی عینک های دنیا را به من می دهند تا سراپا چشم شوم و سیر تو را ببینم.

گل نیلوفر در دستهای من است و تو برای دیگران می گویی:
که روزی برکه ای پیدا می شود تا از آن نیلوفری بچینی
آن روز دریای دستان من خواهد خشکید
آن روز  حشره ها یی که در مرداب تخم گذاشته اند، وجودم را به کثافت می کشند.

اما زیر کاج های آذین بسته، در شب های بلند
به انتظار زاده شدن مهر دگرباره در تو می ایستم

صبر می کنم تا حاضر شوی...حتی اگر هیچ وقت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:6  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10