تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

محسن از اون آدمای جلب روزگار بود،کاسب مسلک و دو دو تا چهارتایی ،مو رو از ماست می کشید. باهاش سر یه معامله سر یه زمین  آشنا شدم،بعدش گیر داد و چونه زد و طرح رفاقت ریخت. من از خواهرش بدم نمیومد و اونا هم از خداشون بود که به من غالبش کنند. نسرین دختر خوبی بود با بقیه شریفیان  ها یه جورایی فرق داشت، دیپلم داشت و می خواست دنبال درس بره،مثل بیشتر هم سن و سالاش که کارشون این شده بود.


خانوادگی تو بازار ، چند تا دهنه مغازه ی آینه شمعدون فروشی داشتن ؛ کارشون همیشه به راه بود. محسن مغازه شو اجاره داده بود و صبح تا شب تو خونه لم می داد و می خورد و می خوابید.با یک زن و دو تا بچه، سیر نمی شد و زیر پای ندیم  نشسته بود تا طلاقش از شوهرش بگیره  و خودش صیغه ش کرده بود.

ندیم ترک بود ، اصالتا اهل مراغه ، با یه شوهره شفته و بی عرضه و دست و پا چلفتی که لقمه خودش رو صاف گذاشت دهن گربه ،

نسرین بهم زنگ زد، سرم شلوغ بود رفت روی پیغام: الو الو ... س س سلام ... منم نسرین ...سعید خودتو سریع برسون خونه ی ما.

اولین تماس تلفنیش باهام این بود... چه خبر شده بود؟ مگه من کاری از دستم بر می مد؟ نمی دونم کار درستی کردم یا نه که با عجله خودم رسوندم در خونشون.

زن محسن از تجدید فراش محسن خان خبر دار شده بود و اومده بود آتیش به پا کنه ، با آجر زده بود شیشه ی ماشین محسن و خونه ی شریفیان ها رو شیکسته بود، داد وهوار می زد و همسایه ها جمع شده بودن.

حالا من و چرا کشیده بودن این وسط؟

کنارش کشیدم و در گوشش گفتم : این کارا که فایده نداره، منیر خانم، باید سر فتنه رو برید.

محسن حالا یه غلطی کردخ به بابا مامان و خواهر بیچاره اش چه

که یهو داد زد : آقا سعید شما تو دام اینا نیفتینا، اینا بی آبروئن،می خوان نسرین و آبش کنن

آهای همسایه ها... شریفیانا ج...

آخه منیر خانوم حالا شما یه دقه آروم باشید...

مادر محسن اومد و صداش و ول داد : مگه خلاف شرع کرده، بچمو تو به این روز رسوندی، دلش خواسته

به تو چه زنیکه بی آبرو ، حلالشه تو رو سننه ، خانومه ندیم خانوم...مثل تو نیست که ..

اون روز گذشت ، محسن دیگه با ندیم برنامه شون تنظیم شده بود. بخور و بخواب  و پول مفت به راه بود .

وای خدا دوباره تلفن از خونه از شریفیان:

این دفعه آقای شریفیان بود ، پیرمردی 100 درجه تکامل یافته تر از محسن، مکاسب خونده ، مومن و مذهبی

-داماد عزیزم سعید خان

چی؟ آی شریفیان اشتیاهی نگرفتید؟

جوون مگه ما چند تا آقا سعید داریم. امروز تشریف بیارید حجره در خدمت باشیم ؛ نسرین و مامانشم هستند.

آی شریفیان تو این موقعیت ؟ مطمئنید زمان مناسبیه؟

بله چه جورم، شب اول ماهه  ذی القعده ست.

اون از اولین تلفنش اینم از دومین

حاج آقا یه چیزی

دیگه چه چیزی می بینمت ... فعلا خدافظ

رفتم توی حجره نشستم و پام روی پام انداختم با یه تی شرت چرک و جین چروگ و کفش پاشنه ور تابیده

حاج آقا شریفیان ، والله حقیقتش بینی و بین الله  ( باید یه بهونه ی جور می کردم) من ازدواج کرده ام و خانومم هم خبر دارن ، می خوام بصورت متعه نسرین خانومو ان شاء الله الرحمن

-        حرف دهنت و بفهم مرتیکه.....

و اینطوری شد که دیگه حساب کار اومد دستشون...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:57  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10