دل که سهل است ؛ از تو ،پاییز تو را می گیرم
و به پژمردگی ات ای درخت افرا، هیجان می بخشم
تو کتابی که ورق خورده ای از باور من
صفحات آخرت را رو کرده ای بر من
و من از برگرداندن تو دلسردم
که از آغاز بنشینم و بخوانم که آدم و حوا
چون ما
از درختی میوه ای را چیدند
و به جرمی که دانشش می نامند
سقوط کرده اند
به کجا و از کجا را نمی پرسد کس
و زبانی که تکلم به آن می کردند
خوب نگاه کن این تویی
که بهشت را فروخته ای
و از آنکه به جلد جدیدت دست خواهد زد، غبطه خواهم خورد
من رشک خواهم برد
به تو مدیونم اگر که دلت را به خود نبخشایم
در میانه ی شب های بلند غربت
مقصدی نیست قصدی ندارم من
با تو باید دل شب ها را شکست
و تو را میان راه ها بست
این روایتی است که خواهی شنید
از تو انکار و از من اقرار
از تو اکراه و از من اصرار
ای که از چهار ستون کالبد شیشه ای ت، حرارت می بارید
ما بدهکار آفرینش نیستیم
و سعادت را روزی
شده از زیر سنگ
شده یک ثانیه قبل از مرگ
خواهیم یافت
و ملک الموت را به خنده مسخره خواهیم کرد
نشو دلسرد که من
من تو را از قلمرو خورشید شرق آورده ام
که برایت نقشه های داشتم من

