پاییز می شود خدا را
پشت آن پنجره ای که به رویم بستی
دید زد
عقده هایم سر باز می کنند
گویی اینجا جواب می دهد
از پیرمردی که دنیا را از سر بازی آفرید و بعد از دعوایش با مقرب ترین عابدش ،مخلوقش را تنبیه کرد
چه می شود انتظار داشت؟
یگانگی ؟ نه اگر بیشتر بودند اینگونه یکه تاز نمی شد
عدالت؟ بی عدالتی بیشتر به اصفاتش می خورد
فرستندگی ؟ نه صدا نه سیمایش، نه نور و اصواتش به من نمی رسد
می خواهد بگوید که پاییز یعنی اینکه می میرید و باز می رویید؟
از قبر ما چیزی اگر درآید،
گل های سگی و بوته های خار است
تو چه خوب طرف ظلمت ایستادی
می خواهم فکر کنم که اگر خدا باشد، باز هم نیست
پاییزم برایم عید است ؛
نه برای فصل های بعدش
برای اینکه به زرق و برق جلف فصل های قبلش خاتمه می دهد
لخت می کند و می زند و می ریزد می خشکاند
پاییز من که بی شک می رسد
نگرانم که جای خالیم را پر نکند
بیا، اینجا بیا ،تنم از افیون تو دور مانده
برس، زود تر برس
به داد این احساس ندامت از عشق تو
برایت بازی بود، مثل خدایی که قبول داری
عشقی که آفریدی
منی را که تنبیه کردی
ببین! به خدا تشبیه ات می کنم
مثل او دیوانه ای! مثل او ...
جای این سه نقطه فحش بگذار
کسی که عمر شادی ندیده
میوه های درخت دانایی را چیده
و شرمش می شود که به بندگی ات معترف باشد
معترض؟ نه ...
تو که نیستی
باران نمی زند تا طعم باران پاییزی را روی بلوط های افتاده بچشم
من شوریده ام،
به تقاص از تو
عشق من، مونس بیگانه ام، پاییزت مبارک
این اول مهر من و توست
