آن هنگامکه نمی دانی باید خرسند باشی یا اندوهمند...
آنجا که خون خورشید را می ریزند،ساعتت را هم گم کرده ای
و بی توجه به همه ی گوسپندهایی که آزادانه علف می خورند،
فکر می کنی شب هایشان تمام شدنی نیست
گرگ ها دست هایشان را به آسمان که بلند می کنند که ثانیه ای هم که شده چوپان بخوابد . هنوز درنیافته اند که چوپان با چشم های باز مرده است.
با خود چه کردی؟ ...
پلی برای بازگشت نمانده، دیگران که رفتند آبی ها را می دیدند ، توان کسی شدن داشتند
تو تنها خودت را بی کس می کنی

