تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

هیچ نشانه ای حاکی از بهتر شدن شرایط نیست...

دست و پا زدن های گیرافتاده ها در قعر علامت شادی که نیست

این که من دوستت دارم چیزی را عوض نمی کند ، معجزه که نمی کند...

در گودی این چاه هر چه  "آن" را هم بگویم، من را به بالا نمی کشد


بگذریم این روزها صحبت باید از تو باشد، نه این که همیشه نبوده؟!

می گفتی برایت فرقی نمی کند، بی معنی ست و من می گفتم که چرا؟!برای من که خیلی فرق می کند

چه خوب شد که اینجا همه چیز برایت می نویسم درست مثل قدیم ها...

باور نمی کنی که هنوز در قلب من جای داری؛ بروم ؛نروم ...باشم نباشم بمانم یا نمانم باز تو هستی

می دانم خوب می دانم که جایی در دل و یاد تو ندارم،


من فقط دیوانه ای هستم که آخر شب ها تنها در میرداماد راه می رود و برای تو و هر آنچه دوست دارد و از آن دور تر می شود مثل همین بلوار مثل سپانلو با "یک پیام ساده" ؛آرزوی "خوش باد روزگارت"می کند

پ.ن :گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت      
    کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:40  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10