تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
دوشنبه ششم آبان 1387
دریا و آسمان که به هم دل بستند،گفتند اینها که همیشه در افق با هم بوده اند!
دریا ، ابر که می شد و پیش او رفت ، می گفتند آسمان  دلش گرفته است!
باران که می شد،بر چهره اش  که می بارید،می گفتند آسمان گریه اش گرفته است!
 آنقدر با هم آمیختند که یکرنگ شدند...
و  دیگران هرگز  نفهمیدند

-----------------------------------
من و خدای خود می دونه...
تو پرستشش مشرک نیست
پیش تو نمی مونه
حرفام مثه آیه اس
تو دفتر پاک سینه اش
تو کلام شیطانی
ماتی رو دل آیینه اش
دلت گرم خون باشه!!!
ولت می کنه تا هر شب
... روز خوشت جنون باشه
من از دست اون؛عرشم رو به زمین بخشیدم
تو چی داری جز عشقی؟ که من بهش نرسیدم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:54  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10