تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
چهارشنبه هفدهم مهر 1387
یه روز تن پوشت، از گلبرگ یاس
یه روز رو سرت ،شکوفه ،گیلاس
عروسیت با زندونبانت مبارک
نمی پرسم چی شد اون همه احساس

من و چه به نم نم بارونه چشمات
 نیستم که ببینم چه  زلاله اشکات
رو هر قطره ی جاری، رو گونه ات
می گن عکس اون غریبه  پیداست

بختت مثه چشم من سفیده
فردا واست  زندون خریده
درش مثله دل من اما قفله
نه بیرون می آی نه عشق تو رو دیده

تو می مونی و روزمرگی بسیار
نمی خواد یادت باشه داشتی یک یار
لیاقت می خواد،اصالت عشق
تو اما حوصله نداشتی انگار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:46  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10