می دانی که سرگرم بودم و نوشتن را زمان باید، امروز که سخنت شنیدم اینگونه خواستم بنویسم که :"بر سر دروازه ی شهری در چین ؛ پیکره ای زرّین بیاوختیدندی که در زیبایی از الهه های رومی سر بودی و از ظرافت و رنگش بر بتخانه های هند لرزه افکندی، چنان شد که بر دیدارش از بلاد دور و نزدیک جمع آمدند . کاسبان صومعه بان شدند و به دل بستگانش ؛تراب سایه اش را به قصد شفا ، با آب دیده می خوراندند و خستگان و درماندگان طریقش به زیارتش نذرها ادا کردند.این زائران می آمدند و می رفتند و هریک به صفتی از جمله اوصاف حسنش مجذوب و مسحور. چندی که شد ، از تعدادشان کم شد و احدی را بانگ برآمد که این خداوند با ما سخنی نمی گوید، راهبان در کار شدند و چاره کردند و شبانه سرنایی در دهانش بگذاشتند و نایی حفر کردند و کس گماردند تا آنگه که جماعت در سحر ،در حال نیازند ،ندایی در دهد .ندبه کنان که در صوت دعای خود غرق بودند، صدای تازه را شنیدند و هر یک روایتی کرد کز یک جمله ده برداشت نوشتند و کاربالا گرفت و آوازه ای پیچید و فرمانش بر چوب و سنگ و دل حک کردند و خاطیان را به دار مجازات زدند به نشان مکافات برای رضای حضرتش .چون به طواف وداع مسافران حرمش مشرف شدند ،گریه ها کردند و توبه ها نمودند و وعده ها دادند.زر وجود حضرتش فزونی یافت تا آزمندان طمعش کردندگاه کسی می خواست که تکه ای ازآن غول مقدس برکند تا خدای همیشه و درهمه حال همراهش باشد و دیگری بنای درآوردن روزی اش را از آن زرد پاک داشت ،که به مراقبت آنان که جوانی شان را وقف خدمتش کرده بودند و مشاهدت دوستان از سرقت در امان می بود. به حکم طبیعت زمین و آسمان را غضبی درگرفت ، زلزله ای بیامد که همه گفتند از غیظ از جناب است و لیک چون آن تنه ی طلایی خود به زمین بیافتاد و بشکست، باور مردم نیز بشکست و سست شد . حمله بردند و نگاهبانان خونخوارش را کس ز زیر آوار رهایی نداد، تکه هایش را به عدل قسمت کردند و پیشه زرگری دوباره آموختند و نام شهر به این شغل شهره گشت و فقر رخت بر بست."
لیکن چه کنم که نثرم ثقیل آمد و تشبیهی که از آن مجسمه به تو داشتم در نظرم بعید.از تو پنهان نیست، دل بستن به سایه هاشب ها جغدها را یافتن است از باغستان های اطلسی و ترمه ها را با زاج شستن
هلاک شدم و نگفتی ام آیا این جای خالی نبود توست که اگر همه ی دلبرکان گیتی پیرامونم باشند از غربت دل تنگی هایم چیزی کم نمی شود؟و چیست که همه ی دلبران گیتی را به گردت می آورد
باز دوباره گل سرخی برای چه کسی خواهی چید؟چنان شعر من پر آلایش ،به تلافی گذشته و نفرتی کز من در دل داری


