لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:32  توسط Ramtin
|
دنیا روی سرم خراب می شود و می ریزد
آشنا از برم می گریزد
هجوم دیوارست و پرده های بسته
نه ،آفتابی می آید، نه چشمی خسته می شود
می گویدم غم نخور ، چاره در دستان باد است
دلبه آسمان بده ، هر چه بخواهی او داده است
به تقدیر خداوندی توکل کن
و ازین غرور بی جا خود را جدا
می گویدم، روانی هستی ، بر آشفته ای
می گویمش، همین بود؟ هر چه خواستی گفته ای
روی شانه هایت شاید سر بگذارم
وتا صبح بگریم
شاید بگویم دوستت دارم
از ضریحی که دل سیاهت را در خود دارد،
آری از سینه هایت ، شفا بگیرم
با مژهایم ببینم و گیسوانت را شانه کنم
شاید بدتر شوم و به بیابان سر بزنم
می دانی ،برای دیوانه ها فرقی ندارد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:51  توسط Ramtin
|
و این دیو غمهاست که در قصر یخی جلوه های غربت را در نگاهم تبه می کند
و حصاری ست که میان من و آنکه روزگاری فقط از جهان او را می خواستم عرض اندام می کند
تقصیر چشمهای تو نیست از من است که دیگر آن گیرایی های ناروا را ندارند
بیرون از این کاخ سرد،هر روز از دوست داشتنت می کاهد
و اینست که دیگر از من نخواهی شنید دوستت دارم را
و فراری برای هیچ از دنیا خواستن مرا به زانو درمی آورد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:48  توسط Ramtin
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:55  توسط Pasha
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:48  توسط Ramtin
|