تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
چهارشنبه بیست و سوم دی 1388
روی زمین ستاره ریخته بود،
نومیدی، ایستادگی در نساختن با شیرینی ها را می ستود
برای نجات از شبانه های ننگین؛چه باید کرد ؟
کدام باده را نوشید، در آسمان جام های رنگین
سوار کدامین دود باید شد
تا خیال با تو بودن،
به من برسد
به کدام گل قاصد بگویم تلخی های دنیای عوضی را
  بی فرجام ترین چاره ی  بقا را
 تصویر دست در گردن تو انداختن را
لبهایت را به گرمی فشردن،  غلتیدن در بالینت را
روز که چشم می گشایم
شب که چشم می بندم...تو را دیدن را
تو چه بی حالی که سرانجام کار را می نگری
و من کیف یک آن معاشقه
آن هم با تو!!!
و پرستش آنگونه که زاده شدی
حاضر باش که چیزی نمانده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:22  توسط Ramtin  | 

چهارشنبه شانزدهم دی 1388
وقتی بیشتر از آنچه که باید از مردم و رفتارشان می فهمی، وقتی گوش هایت تیز می شوند و پچ پچ هایشان را می شنوی، وقتی آن یکی به او تنه می زند که حرفش را دیگری تایید کند تا قانع شوی.

زجر می کشی، بیشتر از آنچه می فهمی و برای خودت زندگی کردن را زهرآگین می کنی

اگر کمی ، فقط کمی جربزه بی خیال شدن را داشتی همه چیز حل بود.

    همانی هستی که،آنها می گویند شاید باشی


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:37  توسط Ramtin  | 

دوشنبه هفتم دی 1388
باید غم گین ماند،شرمنده نیستم
نمی توانست با تو بودن ای حال من، تداوم جریان باشد
صراحت نوردبانیست که اگر یک پله اش را بالا روم؛ ده پله به پایین بر می گردم
برخورد دو رود مادی که به طرف یکدیگر بیایند،دریا نمی سازد!!!

قطره قطره ی وجودشان ،خرده خرده ی حضورشان ،گرچه از رغبت و میل  رسیدن در شتاب باشد
اگر سرازیر باشند از التیام جراحت های فراق
طنطنه ی یکی شدن، عظمتی ست که  قلوه سنگ ها را می ساید به لطف
اما نهایت از حرکت افتادن،باتلاق است
و فرو رفتن در زمین هایی که همه ی ارزشها و روش ها را می بلعد.

خود راه شان را کج کردند، یکی به اقیانوس ریخت، پیوسته با الهه های زیر آب
یکی فراخ و پهناور ، عرصه ی کشتی هایی بی ناخدا 

در کنارهم محکوم به زوال و نابودی می شدند.
 


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:21  توسط Ramtin  | 

دوشنبه هفتم دی 1388
نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه
به خاطر ِ سایه‌ی ِ بام ِ کوچک‌اش

به خاطر ِ ترانه‌ای







کوچک‌تر از دست‌های ِ تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر ِ دریا
به خاطر ِ یک برگ

به خاطر ِ یک قطره







روشن‌تر از چشم‌های ِ تو

نه به خاطر ِ دیوارها ــ به خاطر ِ یک چپر
نه به خاطر ِ همه انسان‌ها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن‌اش شاید
نه به خاطر ِ دنیا ــ به خاطر ِ خانه‌ی ِ تو
به خاطر ِ یقین ِ کوچک‌ات
که انسان دنیائی‌ست
به خاطر ِ آرزوی ِ یک لحظه‌ی ِ من که پیش ِ تو باشم
به خاطر ِ دست‌های ِ کوچک‌ات در دست‌های ِ بزرگ ِ من
و لب‌های ِ بزرگ ِ من
بر گونه‌های ِ بی‌گناه ِ تو

به خاطر ِ پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می‌کنی
به خاطر ِ شب‌نمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به خاطر ِ یک لب‌خند
هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی

به خاطر ِ یک سرود
به خاطر ِ یک قصه در سردترین ِ شب‌ها تاریک‌ترین ِ شب‌ها
به خاطر ِ عروسک‌های ِ تو، نه به خاطر ِ انسان‌های ِ بزرگ
به خاطر ِ سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطر ِ شاه‌راه‌های ِ
دوردست

به خاطر ِ ناودان، هنگامی که می‌بارد
به خاطر ِ کندوها و زنبورهای ِ کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپید ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام

به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چیز ِ کوچک هر چیز ِ پاک برخاک‌افتادند
به یاد آر

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:46  توسط Ramtin  | 

پنجشنبه سوم دی 1388
تف به این زندگانی ، 
که  جان جهانت ، پند می دهدت : کام  از هر که شد بستانی تا نیفتی در پشیمانی
رک تر ازین هم می شود از خود براندت ؟
و توی کالیوه، برایت، هرکه تنها ،خود او باشد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:56  توسط Ramtin  | 

سه شنبه یکم دی 1388
می ترسم اگر پای در دایره ی رابطه ی عشقی با کسی بگذارم. ساده ست اما دل بستن و بازی دادن و  نرد عشق باختن

و بعد اگر از گذشته هایم سوال کند؛ بگویم؟ بگویم که :

کسی بود که سرانگشتان کوچکم را می گرفت و برایم سونات می نوشت و با من  قطعه ای را زد که مسرت آن هنگام نیایش و سجده دستهایم را بجای او که در کعبه زندگی می کند در نیاز به سوی او بلند کرد.
نامش تارهای دلم را به رعشه در می آورد
کسی که همیشه دوستش دارم
صفحه های دل من را از تصنیف های غم آلوده سخت پر کرده، چه بگویم
گفتی دور عشقم را  رو کنم
آهنگی را که همیشه گوش می کنم
کسیکه را که همیشه دوست دارم

فرق  میان من و تو اما  اینست که تو برای عشق های خیالی  بر طبل می زنی و من از خیال عشقی که تو  در آن هستی

باز روی تو دیدن، به تپش می اندازد دل من را ،گویی انگار همه ی عینک های دنیا را به من می دهند تا سراپا چشم شوم و سیر تو را ببینم.

گل نیلوفر در دستهای من است و تو برای دیگران می گویی:
که روزی برکه ای پیدا می شود تا از آن نیلوفری بچینی
آن روز دریای دستان من خواهد خشکید
آن روز  حشره ها یی که در مرداب تخم گذاشته اند، وجودم را به کثافت می کشند.

اما زیر کاج های آذین بسته، در شب های بلند
به انتظار زاده شدن مهر دگرباره در تو می ایستم

صبر می کنم تا حاضر شوی...حتی اگر هیچ وقت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:6  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10