تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
2009/9/13
ذکر آن دخترکان سالک
که سر خود را به نشان بی نهایت می چرخاندند
مرا می خنداند.
با لباس های بنفش
منتظر بودند تا این حرکات
در دل یک نفر هم که شده شعله زند
و مرا به خانقاه خود دعوت کردند.
حضرت پیرشان بیشتر به مفنگی های منقلی می ماند
مانده ام انسان به چه اندازه خر می باشد

که هنوز هم برایش دین می سازند

حضرت شاه مقصود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:12  توسط Ramtin  | 

2009/9/13
من باید چی کار کنم , تا تو به باور برسی
دردمو به کی بگم , ای که برایم نفسی
نتونستم که بفهمم , واسه چي دلواپسی
تو خیال نکن که جای , تو رو میگیره کسی

تو با یک بهت غریبانه معصوم
تو با یک نگاه عاشق , ولی مظلوم
نمی دونم , این گناه چه کسی بود
که به ناباوری عشق , شدی محکوم

پشت یک ابر سیاه , نمی شه خورشیدو دید
در مهآلوده شب , آخر جاده رسید , آخر جاده رسید
وقتی از ناباوری , قلب تو پژمرده شد
سخت از دریای عشق , حتی یک قطره چشید

نمی دونی معنی دل بستنو , در اوج باور
وقتی که مستی می اسیر در حجاب ساغر
نمیدونی که چه سخت , شبو تا سحر دویدن
به طلوع صبح یک عشق , ولی هرگز نرسیدن



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:56  توسط Ramtin  | 

2009/8/25
تولد من نزدیک است، امسال هدیه ات برایم چه خواهد بود؟
در آن قماری که دل باختن به تو بردم بود،
من بی تو مردم ، تو بدون من زیستی ، تو بریدی ، تو ...
محبوب   لحظه های بیزاری من هستی
من درمانده اما،  با تن خوابناک تو خشنود نمی شود،
بهبودی من از آرمیدن با تو، از یکی شدن   فاصله گرفته
سرگشته و بی خود ، فرومانده ام در آن تاریکی،آن شب
بعد از آن که ماهی  را در تنگ آب دیدی و گفتی که می خواهی خفه اش کنی
درها را بستی ،
بعدش من بودم و  نبودن احتراس
گوسفندی  ولذت تپش و نفس های تند  و نیم بسمل
بعد از من گلوی چند نفر را بریدی؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:35  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10