تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
2009/5/10
آن هنگامکه نمی دانی باید خرسند باشی یا اندوهمند...
آنجا که خون خورشید را می ریزند،ساعتت را هم گم کرده ای
و بی توجه به همه ی گوسپندهایی که آزادانه علف می خورند،
فکر می کنی شب هایشان تمام شدنی نیست
گرگ ها دست هایشان را به آسمان که بلند می کنند که ثانیه ای هم که شده چوپان بخوابد . هنوز درنیافته اند که چوپان با چشم های باز مرده است.

با خود چه کردی؟  ...
پلی برای بازگشت نمانده، دیگران که رفتند آبی ها را می دیدند ، توان کسی شدن داشتند
تو تنها خودت را بی کس می کنی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:28  توسط Ramtin  | 

2009/5/3

هیچ نشانه ای حاکی از بهتر شدن شرایط نیست...

دست و پا زدن های گیرافتاده ها در قعر علامت شادی که نیست

این که من دوستت دارم چیزی را عوض نمی کند ، معجزه که نمی کند...

در گودی این چاه هر چه  "آن" را هم بگویم، من را به بالا نمی کشد


بگذریم این روزها صحبت باید از تو باشد، نه این که همیشه نبوده؟!

می گفتی برایت فرقی نمی کند، بی معنی ست و من می گفتم که چرا؟!برای من که خیلی فرق می کند

چه خوب شد که اینجا همه چیز برایت می نویسم درست مثل قدیم ها...

باور نمی کنی که هنوز در قلب من جای داری؛ بروم ؛نروم ...باشم نباشم بمانم یا نمانم باز تو هستی

می دانم خوب می دانم که جایی در دل و یاد تو ندارم،


من فقط دیوانه ای هستم که آخر شب ها تنها در میرداماد راه می رود و برای تو و هر آنچه دوست دارد و از آن دور تر می شود مثل همین بلوار مثل سپانلو با "یک پیام ساده" ؛آرزوی "خوش باد روزگارت"می کند

پ.ن :گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت      
    کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:40  توسط Ramtin  | 

2009/4/24
گفتی کجا نوشته اند که نباید با طناب اسیر را بست؟ و بعد دستگیر تو شدم ، زمانی رسید که بندها را باز کردی و گفتی برو! من پیش از تو رفته ام!  از حافظه ی گس ناکامی ها...
هنوز جای زخم هایت مانده است من دیگر هرگز نخواهم توانست درست راه بروم ،

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:44  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10