تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
با بهار  که  از من جدا شدی، هر سال که می رسد یأس از نو شدن و ترس باز بی تو شدن می کُشدم
هر چه پای بکوبد بهار ، دست بیافشاند به بار ... هر چه روید نسترن ....هر چه گل گوید به من
هر چه دارم توان ، هر چه بیزارم از بهار ...پیش هم می گذارم...

 و قصد دارم  راه را  ببندم بر روزگار


عید آمد و آنماه دلافروز نیامد
دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد
نوروز من ار عید برون آمدی از شهر
چونست که عید آمد و نوروز نیامد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:41  توسط Ramtin  | 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387
باد با خود ابرهای خاکستری را که بر دل آسمان پهنه زده اند ، می برد. گیسوان طلایی دخترک آرزوهای من را آشفته می کند و کم کم به هیبت دیوی از خودخواهی در می آید که کلید شهر فردا ها را گم می کند.


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط Ramtin  | 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید

حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند

ما بچه مرگ هستیم ومرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند.

در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:52  توسط Ramtin  | 

پنجشنبه هشتم اسفند 1387
تو هم می دانستی
نگاه های هرزه ی من،
در جستجوی نیمه ی گمشده،
به عشقی پاک نخواهد رسید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:14  توسط p  | 

دوشنبه پنجم اسفند 1387
من چشمان معصوم تو را می خواهم که در نیاز غوطه می خوردند ،مرا اغوا می کنند و از آسمان ندا می رسد که گناه است!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:51  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10