حالا که همه چی واسه منم تموم شدس، می بینم خیلی بی معنا بودن
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:6  توسط Ramtin
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:37  توسط p
|
هم را گم کرده بودند و دلتنگی جانشان را می گرفت. نه می شد که از بالا به پایین بیافتد که خرد می شد و نه نیروی خلاف عقلی که دیگری را به بالا ببرد. کودکی آمد و خواست پازل را بچیند ، تکه ی روی زمین را برداشت و به نزدیکی تکه ی دیگر برد
اما به هیچ وجه تطابقی میان خط فصل بین شان حاصل نمی شد.
پ.ن : اما من حاضرم آن کاشی متلاشی باشم، تا غباری شوم و بر کناری از تو ثانیه ای بشینم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:44  توسط Ramtin
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:49  توسط Ramtin
|