تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با دسته گلی سرخ, من سوی تو می آیم, تو دور می شوی, من نام تو را می خوانم, تو دور می شوی, در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با قلبی سرخ, من احساس می کنم جای چیزی خالی است, جای قلبم, جای تو, در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با لبخندی سرخ, من می ایستم, تو باز هم دور می شوی, چشم هایم را که باز می کنم, تو دیگر نیستی.

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 16:8 توسط Pasha| |

برای من تنها تو بودی از همان لحظه که دانستم بی عشق نمی شود لبخند تو در انتهای جاده تنها آرزویم بود

 که در آغوشم بخوانی من هم عاشق تو بودم هر چند که...

 لعنت به تو و هر چند که - برای من تنها تو بودی.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 23:58 توسط Pasha| |

بریده اند ناف ما را به تنهایی
 که ضجه هایم در هواخواهی ات
 یکی از بیست و شش هم بحساب نیایند
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 11:21 توسط Ramtin| |

ای که حرفی ست مرا با تو بخند

دست من خالی ست دلم دریاست بخند

شب بلند  و دیده ام بر تو تنهاست بخند

غم گرفته تو را ولی از گوشه ی لبهای تو

شادی پیوند ما پیداست بخند 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 22:50 توسط Ramtin| |

ما درین تاریکی، دست آوردی نداریم!
تو به کاوش هایت ,که به کشف فردا ,می رسند دل بستی.
و من از شعری که قلندروار , در گود کلام , می آید خشنودم
و ازینکه شب ها, با تو از شیهه ی تک شاخ ها, سخن می گویم.
غیبت ماه حسّ آمیختن را گم کرده است.

پاکی از آبهاست 

اما چون دریا هم از رخوت دوران کدر می گردد
قطره هایش را   به ارتماس از وجود تو می ریزد

پیشترک, خُلق مرا تنگ نکرد  

که عروس سرمه پوش طالعت ,رَخت را لت لت کرد
برکت زایید و بخت از وصل تو با من دیوانه صحبت می کرد
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 5:49 توسط Ramtin| |

چیزی به طعم سیب

عطر تن تو بود

چیزی به رنگ خون

طعم لب تو بود

چیزی شبیه عشق

رنگ دل تو بود


نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 0:46 توسط Pasha| |

هنگام خداحافظی 

پیشانی ات را بوسیدم . زدی من را

شب پره ها در مشت تو جان دادند .

من و گربه ام هر دو گریستیم.

من برای تو,

 و گربه برای جوجه های آخرین پاییزی که می شماردشان و 

 در خورجین الاغ آن دهاتی ناله می کردند.


مصون از دلخواسته هایم بودی

گره خورده بود با اسرار تو

تبلیغ و سکّه و دلار

و من بساط صرّافی خود را

پهن کردم نبش خیابان منوچهری.

داد  زدم: " کسی برای برگشت نرخ ندارد."


نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 4:3 توسط Ramtin| |

قلب انسانها به خوک ها بسیار شبیه است!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 11:50 توسط Ramtin| |

تو هیچ چیز نمی دانی 


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:0 توسط Pasha| |

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد.


اخوان ثالث
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 5:50 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset