تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

آنروز مشاوره درسی که از تو داشتم پرسیدن سریع ترین و بی دردترین راه خود کشی بود . اتانازی برای فیصله دادن به ... نیک می دانم که نبودن، ارزشی به نوشته و گفته و کرده هایم نمی افزاید . خاصه که برای رساندن پیغامی به کسی هم نیست شرمم آمد و بجای سوال اصلی پای یک سناریو از یک رویا که احتمال برخورد و دیدار تو را درآن داشت به میان آوردم و گمان کردی که این عاشق به فرقه ی حاسدان گرویده.
دنباله مطلب
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:25 توسط Ramtin| |


من دلم می خواهد
که به خود یاد دهم
که کسی فکرم  نیست
چه تفاوت دارد 
که به نعشی غمناک
روی زین یک اسب 
یا به شهزاده ای که آوازه اش
گوش ها را پر کرده
بنگرند
از سر دلسوزی یا  که شاید نفرت
زیر لب می گویند
خوب شد جای او نیستیم ما

گرچه این روزها عشق سرمایه ی شادی ها نیست 
روبروی خود در گذار عمر من
یک شکست خورده که بی زره 
از نبردی که زندگی بخشیده، می بینم

این من است کز جدالی نابرابر
با کسی عاری از دوست داشتن برگشته
کاش در یک لحظه
باز می شد این ذهن
و به بازار دلی مکاره 
که در آن سینه ی سنگش دارد می رفت
عشق کالای گرانی ست که ندارد هرگز
کاسبی ست بد پیشه
که خریدارش را پس داده


من هر آن که تو را می جویم
تپشی قلب مرا می گیرد
تو چه کردی با من 
که باز می دارد
این ماتم زده را
 از تکاپو برای از خود داشتنت


من دلم می خواهد که بگریم در باد
که ندانستم چگونه می باید بود
و کسی می شنود آیا 
زوزه هایی که کشیدم و می زدمت من داد!

من دلم می خواهد
که در آن خلوت بی نیلوفر
بی آب راه ها مسکن مرغ دریایی باشند
و مزارم کشتزار توت فرنگی شود

و در آن سال که نیستم 
شده در یک لمحه 
من به یادت آیم 
و بپرسی که مقصر پس کیست؟
همه تبرئه های عالم از آنت 

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:7 توسط Ramtin| |

در دوزخی خود ساخته ام.همه به مالیخولیای رستگاری گرفتارند .من تصمیمی دارم ، به تقلید از دیگران . برای یک رهایی مقطعی . ازین مخمصه به مخمصه ای دیگر که به آن وعده داده شده ام و آن جهنم دیگری ست که خالقم برایم مهیا کرده . 

فقط نمی خواهم که در نا امیدی بروم .

 باری, زمانیکه نیمه ای روشنایی از نصر در من زد . 

خواهم رفت 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 4:38 توسط Ramtin| |

جایی که فرشته ها آب تنی می کنند ،

در انتهای رنگین کمان تماشاهایم

تحسین از تو ؛ رعشه بر من می فکند

و با خود می گویی که یک گنگ به دیدارت آمده است

محو می شوی در حالیکه همه را شفا داده ای غیر از دلتنگی  و مرا


نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:28 توسط Ramtin| |

کاش فرودگاه ها فقط برای رسیدن بودند

و وداع را می شد در خلسه های خودآگاه مومیایی کرد.

بیرون از حال و در دور دست هایی که معامله با خدا، معاوضه ی کسی  که دوست داردت  را با قبول نذری در پی داشت

دست نیافتنی می شوی .

 در هوا پخش می شود برگه هایی که رویشان نوشته بوده ام اسمت را و خط کشیدم

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 6:31 توسط Ramtin| |


بوته های آگاوه بعد از بیست و پنج سال گل می دهند . گلهایی چندین برابر قامت و جثه شان و بعد از شکوفایی می میرند

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 23:23 توسط Ramtin| |

می خواهند مرد تو را در یک کاغذ جا دهند، خب نمی شود!

از سر و کلّه اش می زنند نمی خواهند که شناس باشد. یک کت می ماند با یقه ای بسته... نزدیک است خفه شود.

محدود در یک کادر .حاشیه ها را هل می دهد خود به حاشیه ی مقابل اصابت می کند

دستهایش را جلو می آورد تا کسی نبیند پشت آن ویترین هزار توی چه می گذرد

به او کسی حالی نکرده که برای ترحیم است یا یک گواهی ساده

حتماً راهی باید باشد . شاید از  یک کلاژ ساده کاری بزرگ بر آید

 

پ. ن :

ببین چگونه شاعرت شکسته بیت خویش را

بهم زده بخاطرت نوشته هاییش را

که از تو از جلای تو و از  هوسمداری ات

بسنده کرده به همین

فاصله ها و نقطه   خط    .- .-


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 12:45 توسط Ramtin| |

من اگه جای تو بودم خورشید و می دادم و به شب تو می رسیدم
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 4:2 توسط Ramtin| |

HTML tutorial

بغلم کن مرا و چیزی نگو 

تنها در آغوشم بگیر

نگاهت کافی ست که به من بفمهاند 

که تو خواهی رفت



در آغوشم بگیر 

چنانکه اولین بار است 

چنانکه دوستم داشتی مانند دیروز

در آغوشم بگیر

اگر بروی 

 فراموش می کنی که روزی روزگاری

وقتی کودک بودیم عاشقم شدی

و من به تو زندگی ام را دادم 


اگر بروی چیزی برایمان نمی ماند

در یک لحظه جاودانگی  را بر می داری

و برایم چیزی دیگر نمی ماند.

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 5:24 توسط Ramtin| |

کمی بد باش با من ،بیازارم؛ برنجانم
  رقیب را به بالین آر و با گریه بخوابانم 
کمی از راه راست دور شو ،به گمراهی بیافت آن  شب
دمی با بوسه خوش سازش  که جان من رسد بر لب
ولی بازآ مرا روزی ،.به حال خویش مگذارم
من این فاصله ها را با فرسنگ نشمارم
از آن قطره که آلوده ست میان ما و تو دریاست
جواب :" برده ام از یاد" , هنوز پرسش و آیاست
روی از تو نگردانم؛ تویی معشوق جانانه ام
 تو را در بازوان خویش چون این تنگ آمده دل بفشارم
پشیمان شو .شتابان شو که بیشتر دوستت دارم
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 9:58 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset