شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با دسته گلی سرخ, من سوی تو می آیم, تو دور می شوی, من نام تو را می خوانم, تو دور می شوی, در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با قلبی سرخ, من احساس می کنم جای چیزی خالی است, جای قلبم, جای تو, در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با لبخندی سرخ, من می ایستم, تو باز هم دور می شوی, چشم هایم را که باز می کنم, تو دیگر نیستی. که در آغوشم بخوانی من هم عاشق تو بودم هر چند که... لعنت به تو و هر چند که - برای من تنها تو بودی. عطر تن تو بود چیزی به رنگ خون طعم لب تو بود چیزی شبیه عشق رنگ دل تو بود پیشانی ات را بوسیدم . زدی من را شب پره ها در مشت تو جان دادند . من و گربه ام هر دو گریستیم. من برای تو, و گربه برای جوجه های آخرین پاییزی که می شماردشان و در خورجین الاغ آن دهاتی ناله می کردند. مصون از دلخواسته هایم بودی گره خورده بود با اسرار تو تبلیغ و سکّه و دلار و من بساط صرّافی خود را پهن کردم نبش خیابان منوچهری. داد زدم: " کسی برای برگشت نرخ ندارد."
که ضجه هایم در هواخواهی ات
یکی از بیست و شش هم بحساب نیایند
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد.
اخوان ثالث
| Designed By : b4sunset |

