اندوهی که در چشم های تو خانه کرده بود ،چیزی جز تصویر خودم نبود .
اندوهی که در چشم های تو خانه کرده بود ،چیزی جز تصویر خودم نبود .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:53  توسط Pasha
|

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین،
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق،
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس،
احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
(( ـ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:36  توسط Ramtin
|
سخت نیست برای آدمی که هیچ گاه بزرگ نبوده، تحقیر از پا در نمی آردش،حال دوباره برخاستن دارد یا نه نمی دانم،
چه بزرگوار هستی آنگاه که تسلی می دهی ام ، می شناسی ام ، تو خود، نقطه ی عطف زندگی ام بوده ای
ساغر دست هایت ، دمساز بلوغ حسی بود که بعد ها فهمیدم چیزی در ردیف شور است
طلسمی ست در رخسارت که مرحمت دیدارش ، از لابلای شکسته های محفل عبوس این دل ناکام، بنای زندگی را باز می سازد
درمی مانم که چگونه سپاسگزارت نباشم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:31  توسط Ramtin
|
تو مرا زنده می خواستی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:36  توسط Pasha
|
ماه پیش از پشتیبانی های جانبدارانه
و سال ها پیش از حرفهای عاشقانه
تو بگو برای گفتگو میان ما چه باقی مانده
باشد اگر از سختی ها نباید گفت
از رازم هم نباید پرسید
از این فاصله که انسان می سازد
کم نباید کرد
از بد شدن و هرز دیدن
نباید نکوهش کرد
قدرتی ست که از سلام تو می گیرم
و لب های خبرچین را می دوزم
مبادا که بفهمی ،هنوز دوست دارمت یا نه
هرگز اما پی نخواهی برد
و این نهفته دیگر برکسی گفته نخواهد شد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:56  توسط Ramtin
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:32  توسط Ramtin
|
دنیا روی سرم خراب می شود و می ریزد
آشنا از برم می گریزد
هجوم دیوارست و پرده های بسته
نه ،آفتابی می آید، نه چشمی خسته می شود
می گویدم غم نخور ، چاره در دستان باد است
دلبه آسمان بده ، هر چه بخواهی او داده است
به تقدیر خداوندی توکل کن
و ازین غرور بی جا خود را جدا
می گویدم، روانی هستی ، بر آشفته ای
می گویمش، همین بود؟ هر چه خواستی گفته ای
روی شانه هایت شاید سر بگذارم
وتا صبح بگریم
شاید بگویم دوستت دارم
از ضریحی که دل سیاهت را در خود دارد،
آری از سینه هایت ، شفا بگیرم
با مژهایم ببینم و گیسوانت را شانه کنم
شاید بدتر شوم و به بیابان سر بزنم
می دانی ،برای دیوانه ها فرقی ندارد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:51  توسط Ramtin
|
و این دیو غمهاست که در قصر یخی جلوه های غربت را در نگاهم تبه می کند
و حصاری ست که میان من و آنکه روزگاری فقط از جهان او را می خواستم عرض اندام می کند
تقصیر چشمهای تو نیست از من است که دیگر آن گیرایی های ناروا را ندارند
بیرون از این کاخ سرد،هر روز از دوست داشتنت می کاهد
و اینست که دیگر از من نخواهی شنید دوستت دارم را
و فراری برای هیچ از دنیا خواستن مرا به زانو درمی آورد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:48  توسط Ramtin
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:55  توسط Pasha
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:48  توسط Ramtin
|