شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
در دوزخی خود ساخته ام.همه به مالیخولیای رستگاری گرفتارند .من تصمیمی دارم ، به تقلید از دیگران . برای یک رهایی مقطعی . ازین مخمصه به مخمصه ای دیگر که به آن وعده داده شده ام و آن جهنم دیگری ست که خالقم برایم مهیا کرده . فقط نمی خواهم که در نا امیدی بروم . باری, زمانیکه نیمه ای روشنایی از نصر در من زد . خواهم رفت جایی که فرشته ها آب تنی می کنند ، در انتهای رنگین کمان تماشاهایم تحسین از تو ؛ رعشه بر من می فکند و با خود می گویی که یک گنگ به دیدارت آمده است محو می شوی در حالیکه همه را شفا داده ای غیر از دلتنگی و مرا کاش فرودگاه ها فقط برای رسیدن بودند و وداع را می شد در خلسه های خودآگاه مومیایی کرد. بیرون از حال و در دور دست هایی که معامله با خدا، معاوضه ی کسی که دوست داردت را با قبول نذری در پی داشت دست نیافتنی می شوی . در هوا پخش می شود برگه هایی که رویشان نوشته بوده ام اسمت را و خط کشیدم بوته های آگاوه بعد از بیست و پنج سال گل می دهند . گلهایی چندین برابر قامت و جثه شان و بعد از شکوفایی می میرند می
خواهند مرد تو را در یک کاغذ جا دهند، خب نمی شود! از سر و کلّه اش می زنند نمی خواهند که شناس باشد. یک کت می ماند با
یقه ای بسته... نزدیک است خفه شود. محدود در یک کادر .حاشیه ها را هل می دهد خود به حاشیه ی مقابل اصابت
می کند . دستهایش را جلو می آورد تا کسی نبیند پشت آن ویترین هزار توی چه می
گذرد . پ. ن : ببین چگونه شاعرت شکسته بیت خویش را بهم زده بخاطرت نوشته هاییش را بغلم کن مرا و چیزی نگو تنها در آغوشم بگیر نگاهت کافی ست که به من بفمهاند که تو خواهی رفت در آغوشم بگیر چنانکه اولین بار است چنانکه دوستم داشتی مانند دیروز در آغوشم بگیر اگر بروی فراموش می کنی که روزی روزگاری وقتی کودک بودیم عاشقم شدی و من به تو زندگی ام را دادم اگر بروی چیزی برایمان نمی ماند در یک لحظه جاودانگی را بر می داری و برایم چیزی دیگر نمی ماند.
دنباله مطلب
من دلم می خواهد
از تکاپو برای از خود داشتنت
![]()
| Designed By : b4sunset |

