تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
شنبه هفدهم بهمن 1388
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند 
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد
شب سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
سازها بشکست و درد شاعرانه از حد گذشت
سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد تا بله گفتم بلا شد
گریه کردم ناله کردم
حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه بر سر زدم
آب از آبی  نجنبید خفته در خوابم نجنید
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
وای از دنیا که یارم از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند 
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد
شب سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ماه را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارند عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
بازا تا کاروان رفته باز آید 
بازا تا دلبران ناز ناز آید
بازا تا مطرب و آهنگ و ساز آید
تا گل افشانان نگار دلنواز آید
بازا تا بر در حافظ سر اندازیم
گل به افشانیم و می در ساغز اندازیم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:17  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه هشتم بهمن 1388
دل من تو رو میخواد از همون لحظه آخر که رسیدیم به نرسیدن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:14  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه هفتم بهمن 1388
تابلوی جیغ شده زندگی مون
که همه چی با همه چی دشمنه
آسمون سرخ و غروب پشتمه
دو تا قایق  به سوی تو می آن
دو غریبه چشاشون به منه

دم آخر خداحافظیه
سر به دیوار می زنم، سایه کیه؟
خودمو این سو و اون سو می کشم
من کجام ؟ خونم کجاست ؟ درد یارمن چیه؟

دل من همش برات پر می کشه
حالیشم نمیشه که، دیوونته
می گم از زندونت پا بیرون بذار
می گی زندون ،خود تنته

نیستی آماده ی پرواز ، جفت تو
این طرف دنبال هر مهاجره
هر کی میاد و هر کی که می ره
می بینم اگه  نیای، دل می میره

 تو می گی :می کشم خودم رو اگه تنها بشم
دو سه ساعت نا امیدی عشق من،
از شب غریبی خیلی  بدتره
کاش وابستگیهات به من بودو

می دیدم من واست ارجحه


دلتو خوش کن ...
من و داری،این از همه چی بهتره

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:20  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه دوم بهمن 1388
برایم ،چراغی هستی که قرمز خواهد ماند
و زمان را در یک ایست مطلق دریغ خواهدم کرد
جز آن هم چیزی اگر بخواهم ، قابلش نیستم...
اجازه ی در کنارت کشیدن و بغض غریبانه را شکستن،هست؟
نمی گذاری لب از لب بردارم و پرنیان دست هایت را بگیرم
و نبضی که در سرم می زند را
 با تندی تپش های هراس زده ات
 از عاقبت آن ویناس،هماهنگ کنم
شاید این بدجنسی مذبوحانه ی پنهان ،که از تو در نظرم،زار می زند
مهربانی امیدوار کننده ی آشکاری باشد در نگاه کسی که دلربا می بیندت
جز من اما چه کسی نمازش به درگاه توست؟
که می داند مناجاتش برآورده نخواهد شد!!!
و روی خوش از تو نخواهد دید
از آن زمان که از یاد بردی
ندیدن و عاشق شدن را...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:18  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه بیست و سوم دی 1388
روی زمین ستاره ریخته بود،
نومیدی، ایستادگی در نساختن با شیرینی ها را می ستود
برای نجات از شبانه های ننگین؛چه باید کرد ؟
کدام باده را نوشید، در آسمان جام های رنگین
سوار کدامین دود باید شد
تا خیال با تو بودن،
به من برسد
به کدام گل قاصد بگویم تلخی های دنیای عوضی را
  بی فرجام ترین چاره ی  بقا را
 تصویر دست در گردن تو انداختن را
لبهایت را به گرمی فشردن،  غلتیدن در بالینت را
روز که چشم می گشایم
شب که چشم می بندم...تو را دیدن را
تو چه بی حالی که سرانجام کار را می نگری
و من کیف یک آن معاشقه
آن هم با تو!!!
و پرستش آنگونه که زاده شدی
حاضر باش که چیزی نمانده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:22  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه شانزدهم دی 1388
وقتی بیشتر از آنچه که باید از مردم و رفتارشان می فهمی، وقتی گوش هایت تیز می شوند و پچ پچ هایشان را می شنوی، وقتی آن یکی به او تنه می زند که حرفش را دیگری تایید کند تا قانع شوی.

زجر می کشی، بیشتر از آنچه می فهمی و برای خودت زندگی کردن را زهرآگین می کنی

اگر کمی ، فقط کمی جربزه بی خیال شدن را داشتی همه چیز حل بود.

    همانی هستی که،آنها می گویند شاید باشی


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:37  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه هفتم دی 1388
باید غم گین ماند،شرمنده نیستم
نمی توانست با تو بودن ای حال من، تداوم جریان باشد
صراحت نوردبانیست که اگر یک پله اش را بالا روم؛ ده پله به پایین بر می گردم
برخورد دو رود مادی که به طرف یکدیگر بیایند،دریا نمی سازد!!!

قطره قطره ی وجودشان ،خرده خرده ی حضورشان ،گرچه از رغبت و میل  رسیدن در شتاب باشد
اگر سرازیر باشند از التیام جراحت های فراق
طنطنه ی یکی شدن، عظمتی ست که  قلوه سنگ ها را می ساید به لطف
اما نهایت از حرکت افتادن،باتلاق است
و فرو رفتن در زمین هایی که همه ی ارزشها و روش ها را می بلعد.

خود راه شان را کج کردند، یکی به اقیانوس ریخت، پیوسته با الهه های زیر آب
یکی فراخ و پهناور ، عرصه ی کشتی هایی بی ناخدا 

در کنارهم محکوم به زوال و نابودی می شدند.
 


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:21  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه هفتم دی 1388
نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه
به خاطر ِ سایه‌ی ِ بام ِ کوچک‌اش

به خاطر ِ ترانه‌ای







کوچک‌تر از دست‌های ِ تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر ِ دریا
به خاطر ِ یک برگ

به خاطر ِ یک قطره







روشن‌تر از چشم‌های ِ تو

نه به خاطر ِ دیوارها ــ به خاطر ِ یک چپر
نه به خاطر ِ همه انسان‌ها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن‌اش شاید
نه به خاطر ِ دنیا ــ به خاطر ِ خانه‌ی ِ تو
به خاطر ِ یقین ِ کوچک‌ات
که انسان دنیائی‌ست
به خاطر ِ آرزوی ِ یک لحظه‌ی ِ من که پیش ِ تو باشم
به خاطر ِ دست‌های ِ کوچک‌ات در دست‌های ِ بزرگ ِ من
و لب‌های ِ بزرگ ِ من
بر گونه‌های ِ بی‌گناه ِ تو

به خاطر ِ پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می‌کنی
به خاطر ِ شب‌نمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به خاطر ِ یک لب‌خند
هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی

به خاطر ِ یک سرود
به خاطر ِ یک قصه در سردترین ِ شب‌ها تاریک‌ترین ِ شب‌ها
به خاطر ِ عروسک‌های ِ تو، نه به خاطر ِ انسان‌های ِ بزرگ
به خاطر ِ سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطر ِ شاه‌راه‌های ِ
دوردست

به خاطر ِ ناودان، هنگامی که می‌بارد
به خاطر ِ کندوها و زنبورهای ِ کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپید ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام

به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چیز ِ کوچک هر چیز ِ پاک برخاک‌افتادند
به یاد آر

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:46  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه سوم دی 1388
تف به این زندگانی ، 
که  جان جهانت ، پند می دهدت : کام  از هر که شد بستانی تا نیفتی در پشیمانی
رک تر ازین هم می شود از خود براندت ؟
و توی کالیوه، برایت، هرکه تنها ،خود او باشد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:56  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه یکم دی 1388
می ترسم اگر پای در دایره ی رابطه ی عشقی با کسی بگذارم. ساده ست اما دل بستن و بازی دادن و  نرد عشق باختن

و بعد اگر از گذشته هایم سوال کند؛ بگویم؟ بگویم که :

کسی بود که سرانگشتان کوچکم را می گرفت و برایم سونات می نوشت و با من  قطعه ای را زد که مسرت آن هنگام نیایش و سجده دستهایم را بجای او که در کعبه زندگی می کند در نیاز به سوی او بلند کرد.
نامش تارهای دلم را به رعشه در می آورد
کسی که همیشه دوستش دارم
صفحه های دل من را از تصنیف های غم آلوده سخت پر کرده، چه بگویم
گفتی دور عشقم را  رو کنم
آهنگی را که همیشه گوش می کنم
کسیکه را که همیشه دوست دارم

فرق  میان من و تو اما  اینست که تو برای عشق های خیالی  بر طبل می زنی و من از خیال عشقی که تو  در آن هستی

باز روی تو دیدن، به تپش می اندازد دل من را ،گویی انگار همه ی عینک های دنیا را به من می دهند تا سراپا چشم شوم و سیر تو را ببینم.

گل نیلوفر در دستهای من است و تو برای دیگران می گویی:
که روزی برکه ای پیدا می شود تا از آن نیلوفری بچینی
آن روز دریای دستان من خواهد خشکید
آن روز  حشره ها یی که در مرداب تخم گذاشته اند، وجودم را به کثافت می کشند.

اما زیر کاج های آذین بسته، در شب های بلند
به انتظار زاده شدن مهر دگرباره در تو می ایستم

صبر می کنم تا حاضر شوی...حتی اگر هیچ وقت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:6  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
All rights reserved© 2007-10